زیر بیرق ماه

  بر روی زمین و آسمانها و کرات

در بین مناجات برای حاجات


زیباتر از این جمله ندیده است کسی     

بر خاتم انبیاء محمّد(ص) صلوات


حیفم اومد اینجا نیام و عید  روبهتون تبریک نگم

ایشالله امشب بهترین عیدیها رواز حضرت بگیرید:)


....امروز بعد دانشگاه،یه بنده خدایی سر راهم سبز شد و یه جورای خاصی کمکم کرد

یادم انداخت هنوزم هستن از این آدم خوبا که فقط برای پول کار نمیکنن


ماشینمو اغلب دور وبرای استاد معین پارک میکنم و اون چن تا ایستگاه تا دانشگاه و با BRT میرم

اما امروز برگشتنی انقدر وسایل همرام بود،ترجیح دادم با شخصی تا استاد معین برگردم

یه کوزه ی بزرگ که رنگش کرده بودم با یه نایلون بزرگ،پرراز رنگ و ابزار و پودر مل و سه تا بوم و...به اضافه ی کوله ام


به زحمت نشستم تو تاکسی با اونهمه وسایل،انقدرم ترافیک بود که حد نداشت،راننده مدام نگران وسایل و کوزه ی من بود


دو تا آقایی که نشسته بودن، پیاده شدن،من بودم و یه خانوم

طوفان شروع شد

یهو یه تخته چوب از بلندی یه ساختمون پرت شد وسط سقف ماشین جلویی و بعد با شدت باد،از کنار ماشینمون ردشد

خیلی خدا رحم کرد که به ماشینممون برخورد نکرد


عزا گرفته بودم بااونهمه وسایل،استاد معین که رسیدم تا دم ماشینم که ده دیقه راهه،چه جوری برم

ترافیکم که رو مخ بود،مسیر ده دیقه ای رو حدودا ۴۵دقیقه تو ترافیک بودیم

طوفانم هرلحظه بدتر میشد

اخرین نفرم از تاکسی پیاده شد

من موندم و راننده

ماشینمم لاین مخالف بود

گفتم یه تیریه تو تاریکی بهش میگم ببینم تا یه حدودایی اگه منوببره،باز جای شکر داره،وگرنه این کوزهه حتما میشکنه


پرسیدم عاقا مسیر بعدیتون کجاس،دیدم به من نمیخوره

گفتم آقا حقیقیتش داستان اینه که من ماشینم بدجایی پارکه و بااین طوفان اصلا نمیتونم پیاده برم‌میتونید تایه جایی منو برسونید


بنده ی خدا انگار منتظر کار خیر بود

تا میدون آزادی که فوران ترافیک بود مسیرشو تغییر داد

،خودمم کلافه شده بودم چه برسه به اون

بعد دور زد سمتی که ماشینم بود

خیابونارو یکی یکی رفت،تقریبا یک ساعتی اون مسیر یه ربعه طول کشید

منو رسوند سر کوچه ای که ماشینم تهش پارک بود

گفتم همین سر کوچه پیاده میشم،قبول نکرد،برد دم ماشینم پیاده کرد


انقد شرمنده کرده بود دلم میخواست کوزه هه رو بهش هدیه بدم


هرچی گفتم چقدر میشه کرایه،میگفت هرچی خواستی بده،اصلا هیچی نده

"من  باید شما رو به مقصد میرسوندم که رسوندم"

دوسه بار این جملش و تکرار کرد


هرکاری کردم پول نگرفت

آخر بااصرار من پنج تومن گرفت در حالیکه اون مسیر با حدود یک ساعت و نیم  ترافیکی که تو راه بودیم،سه چهار برابر این مبلغ میشد وسط اون طوفان


کلی تشکر کردم و پیاده شدم

تا خونه دعاش کردم 

هر دعایی بلد بودم

امشبم به نیتش هیات رفتم


داشتم با خودم فکر میکردم آدم چه ذوق مرگ میشه وقتی تو اوج بلاتکلیفی،خدا یکی و اینجوری برای کمک میفرسته


چه حالی میده ما جزء اونایی باشیم که خدا سر راه بقیه قرار میده برای حل مشکلاتشون


این روزا مدام دارم دعا میکنم:خدایا؛آدمهای خوب سر راهم قرار بده






سمیه
۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳ نظر

فوران حرف و کلمه و شعرم

اما بغضم اجازه نمیده

امروز به خیر گذشت به لطف خدا ولی نمیدونم چرا باز دلشوره دارم


میثم دستش رفت لای تسمه های کولر

یه ناخنش کلا از پوست و گوشت جدا شد،خیلی خدا رحم کرد که انگشتاش قطع نشد

از صب دلم شور میزد،چن بارم بهش گفتم نرو پشت بوم ولی....

همسری اصرار کرد که پیشش باشه


انقدر شوکه بودم نمیدونستم چی کار کنم،تمام سعیمو کردم که اوضاع و بدتر نکنم،نه جیغ و ویغ کردم نه گریه،نه سر همسری غر زدم که چرا مراقبش نبود

فقط با میثم حرف میزدم که آروم شه


نمیدونم شاید اگه همه ی این کارا رو انجام داده بودم الان حالم بهتر بود


فقط هزار بار خداروشکر کردم که بدتر از این نشد


اشکای میثم دیوونم کرده بود،ولی طاقت آوردم


خواهرم میگفت ببین کجا کار خیری انجام دادی که به خیر گذشته

دعامون کنید

دلم وسط زمین و آسمون گیره

دارم میکّنم از زمین


این زمین به هیشکی وفا نکرده

بعضی نامردیا دلم و بد میسوزونه ولی سکوت میکنم...

سمیه
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۳ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۵ نظر

تو این بیست سال رفاقت و فامیلیمون،هیچوقت انقد دمق و عصبانی ندیده بودمش

خواهر شوهر خواهرمه،اما با من رفیقه تا فامیل

تو هیات منو دید،گفت میخوام مسجدمو برا اعتکاف عوض کنم،خیلی تعجب کردم،خب میدونستم خیلی دوسم داره و از صب که شنیده بود باهم تو یه مسجد افتادیم کلی ذوق کرده بود و زنگ زد و کلی خوشحالی کرد


ولی شب که تو هیات دیدمش ناراحت بود

گفتم چیزی شده؟چرا میخوای مسجدتو عوض کنی،دوست نداشت بگه،منم نخواستم خیلی اصرار کنم

ولی دلش طاقت نیاورد،گفت:سمیه کی به هدی گفته بیاد مسجدی که ماهستیم،گفتم :چطور؟گفت:اصلا ازش خوشم نمیاد،نمیتونم تحملش کنم


خیلی برام حرفاش عجیب بود

رقیه اصلا آدمی نبود که از این حرفا بزنه،یه دختر فوق العاده مهربون و اجتماعی و بشاش

محاله همدیگه رو ببینیم و تا لحظه ی آخر نخندیم

یه وقتایی دیگه حرص خواهرای من و خواهرای خودش در میاد،دیگه تهش به قهقهه میرسه

با اونهمه شناخت ،عجیب بود برام این رفتارش


گفتم من  بهش گفتم بیاد،ولی نمیدونستم تو ازش خوشت نمیاد


گفت:من با خواهر شوهرش دوست بودم،اون یه چیزایی از هدی میگفت که من ازش بدم اومده،نمیتونم حتی تحملش کنم

براش از روحیات هدی گفتم،و گفتم که اصلا اینطوری که تصور میکنه نیس

هدی از اون آدمای صاف و ساده ایه،که یه ذره خباثت تو وجودش نیس،بدتر از من و رقیه،ته انرژیه،تو هر مجلسی که هس اون مجلس از خنده در حال انفجاره....


خلاصه راضیش کردم که در مورد هدی بهتر فکر کنه


.....شب اول تو مسجد ،از ترس اینکه مبادا نزدیک بشه به هدی،وسایلشو حتی از منم دور تر گذاشته بود

هدی هم بیخ گوشم بود

اونجام  باهاش حرف زدم،گفتم رقیه،مطمئن باش،اشتباه فکر میکنی،اشتباه بهت گفتن و کلی از هدی تعریف کردم

وسط حرفای من یه لبخند زد گفت:سمیه،برام جالبه که انقدر ازش تعریف میکنی،ینی پشت سر منم همینطور میگی؟

گفتم من حقیقتو دارم میگم،و قطعا در مورد تو هم که انقدر خوبی،همینطور حرف میزنم


...شب اول گذشت

از فرداش لودگیای هدی شروع شد،مثلا روزه بود،نمیدونم اینهمه حس و حال و از کجا میاورد

انصافا تو روضه ها پای ثابت و مجلس گرم کن بود،از اونورم موقع خنده ها

شب دوم ،رقیه بهش نزدیک شده بود

کنار هم نماز میخوندن،هدی هم که ته مسخره بازی تو همه چیز،اونکه از دل رقیه خبر نداشت،حسابی باهاش ندار شده بود

اوایلش فک میکردم رقیه داره تحملش میکنه که کنارشه و میخنده ولی بعد دیدم نه،واقعا ازش خوشش اومده

شب سوم دیگه هدی،ترکونده بود ما رو..

انقدر خندوند که من و رقیه،به زور جلوی دهنمونو گرفته بودیم صدای خنده هامونو کسی نشنوه،دل درد گرفته بودیم از خنده


هدی،واقعا معرکه بود،هم تو خنده هاش،هم تو گریه هاش

من عاشق صدای گریه هاشم

یه جوری تو روضه ها گریه میکردم،من حسرت میخوردم


.....شب آخر،یه ساعت به افطار،رقیه رو صدا زدم،گفتم نظرت در مورد هدی تغییر نکرده؟؟


گفت:سمیه اصلا باورم نمیشه این هدی همونیه که من میشناختم،این یه چیز دیگه اس،خیلی باحاله

گفتم :خب تو اونو با حرفای خواهرشوهرش شناخته بودی،،معمولا هم که خواهر شوهر جماعت،خوب نمیگن از زنداداش،مگه یه سریا


بعدشم برای همینه که میگن غیبت نکنید،دیدی چقد نگاه تو رو عوض کرده بود؟

هدی،به قول فهیمه،همون قدر که تو کله اش چیزی نیس،تو دلشم چیزی نیس:)

خیلی بی ریاس


آدم غبطه میخوره به دل پاکش


.....کاش دل همه ی آدما،کف دستشون بود،یه رنگ بیشتر نداشتن،کاش دل و زبونشون یکی بود....


سمیه
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۴۲ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۴ نظر

  دارم فکر میکنم به آدمهای با سواد و بی سواد

اصلا ملاک باسوادی یا بی سوادی چیست؟

یا هر کسی که  اهل کتاب شد،الزاما از آن آدم حسابی هایی هست که لنگه اش پیدا نمیشود

یا هر کسی اهل شعر و شاعری بود،قطعا اهل شعور هم هست؟


چقدر این روزها ضد و نقیض میبینم

البته برایم عجیب نیست،همیشه به خودم میگفتم،تنها کسانی ارزشی اند که اهل عملند


بین اهالی شعر،کسانی را میبینم که نه تنها شاعر نیستند،حتی متشاعر هم نیستند

حتی نمیتوانند به خوبی تظاهر به شاعری کنند


برای من تنها ملاک پذیرش آدمها،ایمان وعمل آنهاست

چقدر دردناک است که میبینم کسی به بهترین شیوه ی ممکن،اهل شاعری است ولی حتی ذره ای شعور در او راه ندارد


خدا نیاورد روزی را که ما از شعر،تنها عروض و قافیه بدانیم و سبک و سیاق

که آن روز،روز مرگ شعر است

سمیه
۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۴۴ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲ نظر

اغراق نکردم اگه بگم اندازه ی،یه کربلا رفتن برام خیر داشته و بهم چسبید

یه حس ناب فوق العاده که تو هر جایی نمیتونی تجربه اش کنی


اینکه بدونی،با اونهمه بدی و گناهی که فقط خدا،واقفه بهش،همون خدا اینجوری تحویلت میگیره و سه روز تو خونش راهت میده


اعتکاف  قبلیم هم خوب بود،اما این یکی عالی بود

انگار همه چیز ناخوداگاه دست به دست هم داده بودن تا لحظه ها خوب رقم بخوره

یقین دارم که از توفیق خودم نبوده و جز لطف بی اندازه ی خدا،چیزی نبوده


دقیقا حس اون سه روز پیاده روی کربلا رو داشتم

دلم واقعا اونجا بود

رفیقم ،رقیه،با اینکه پونزده ساله منو میشناسه،از حالم تعجب میکرد


حالاتمو بهش میگفتم،تا هم شریک حال خوشم باشه و هم ترغیب بشه ،سمتشون بره


حضور اون دوتا شهید گمنام،روز آخر تو مسجد،دیگه آخر خوش بیاری بود


دعاتون کردم حسابی...

تک تک...


اینا رو گفتم که بگم،این تجربه ی خوب منو،تجربه کنید

قطعا خیر توش هس


پ.ن:دوس دارم بنویسم،اما واقعا قلمم و حس نوشتنم خشک شده،هر از گاهی که حال خوب معنوی رونصیبم  میشه ،براتون می  نویسم که شریکم باشید


دعامون کنید خیلیییی زیاد،این حس تردیدم،اذیتم میکنه


#اینم عکس ماه،شب نیمه ی رجب

                            


سمیه
۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۴۳ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۵ نظر

دارم با خودم فکر میکنم،من کجای دنیای به این بزرگی بودم که اصلا منو دیدی

که اینجوری یهویی دعوتم کنی تو خونت

به همه ی اسمای قشنگت قسم،این اشک و دلشوره و شوق توامان امشبم و یادم نمیاد آخرین بار کی تجربه کردم

شرم،همه ی وجودمو گرفته

از خجالت سرمو نمیتونم بالا بیارم

وقتی پریشب،بدون اینکه من بدونم و قدرت و زمانی برای تصمیم گیری داشته باشم،اسممو جزء معتکفین نوشتی و من امشب چشم باز کردم و خودم و تو خونت دیدم،یقین کردم که هنوزم با همه ی بدیام دوسم داری


همون یه باری که پونزده سال پیش،اعتکاف رفتم،برام یه دنیا خاطره داشت

ترم اولی بودم و کله ام داغ

بعد اون،شرایط زندگی و بچه ها،اجازه نداد برم


وقتی همسری یهویی تصمیم گرفت بره اعتکاف،منم از خدا خواسته،بارمو بستم


سال دومیه که گل دخترامون معتکف شدن،امسال منم کنارشونم


ذوق دارم

مث آدمی که معشوقش،یه نگاه خاص بهش کرده

میبینی اشکامو؟

اینهمه شوق و فقط برای مهمونی تو دارم

خدا کنه بتونم بهترین بهره رو ببرم


مهربون ترین عالم،ممنونتم که مث همیشه هوامو داری


و تو سخت ترین لحظات به دادم میرسی

اون همه دلتنگی که از سر شب برا بابا داشتم،حالا با این اشکای شوق،شراب نابی شده که خریدنیه


منو فقط برای خودت کنار بذار

خاص خاص نگام کن

به دعای خیر هرکی که بوده و من الان اینجام،دعاش رو پشت سرم مستدام بدار


من لیییے غیرک

سمیه
۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۹ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۴ نظر

سلاملکم برشما

کتابایی که خریده بودم عنواناش ایناس:



۱-یک لیوان شطح داغ،احمد عزیزی،نگاه زیبای فلسفی و طنز گونه به مباحث مختلف(احمدعزیزی،اواخر سال ۹۵به رحمت خدا رفت)


۲-طغیان ترانه،احمدعزیزی،مجموعه مثنوی


۳-بی شعوری،خاویر کرمنت(راههای عملی شناخت بی شعوری ودرمان آن)


۴-بدعتها و بدایع نیما یوشیج


۵-عطا و لقای نیما یوشیج


۶-مبانی هنرهای تجسمی(مربوط به رشته هنره اما همه میتونن ازش استفاده کنن،معنای علامتها و نمادها رو میگه)


۷-عزیز روزهای من،عادل دانتیسم(شعر)


۸-دیوان پروین اعتصامی


۹-مجموعه اشعار حسین منزوی


۱۰-زودیابها در شعر بیدل(دوجلدی؛شعر)


۱۱-دیوان فروغ فرخزاد


۱۲-گزیده اشعار محمد علی بهمنی


۱۳-عشق علیه السلام،علیرضا قزوه


۱۴-نامیرا،صادق کرمیار


۱۵-ارمیا


۱۶-اقلیت،فاضل نظری


۱۷-یک سرنوشت سه حرفی،نجمه زارع


۱۸-پیشامد،کاظم بهمنی


۱۹-عارفانه های پیامبر،جبران خلیل جبران


۲۰-عقبگرد عقربه ها،علی کریمان،شعر


۲۱-درجه صفر نوشتار،رولان بارت


۲۲-انسان ۲۵۰ساله،مقام معظم رهبری


۲۳-روان شناسی مثبت نگر


۲۴-آنها،فاضل نظری


۲۵-اشکهای امپراطور،فاضل نظری


۲۶-دوقرن سکوت،عبدالحسین زرین کوب


۲۷-هنرمندانه بقاپید،آستین کلئون


۲۸-نامه های عاشقانه،جبران خلیل جبران


۲۹-راه نیرنگ،ویکتور استروفسکی


۳۰-پدر عشق پسر،مهدی شجاعی(مقتل حضرت علی اکبر با روایتی متفاوت)


#یه مجموعه ی چن جلدی برا بچه هام گرفتم که ظاهرش کودکانه اس،اما اطلاعات عمومی خوبی میده برا کسانی که فرصت ندارن کتابای قطور بخونن،اسمش مجموعه علمی گنجینه ی دانش من هس از فاطمه سروش راد

عنواناش اینه:ایران قبل از اسلام،عجایب هفتگانه ی جهان،اسرار جانوران،اسرار گیاهان،اسرار زمین،هیولاهای ماقبل تاریخ،اسرار زندگی در فضا،کشورهای جهان،اسرار فضا،اسرار دریاها واقیانوس ها



#دوتا کتابم دستمه که هنوز شروع نکردم بخونم،اما کتابای خوبی ان:تاریخ ایران،از حسین پیرنیا و کورش مردی از تبارروشنی مال حبیب رضایی


#کتاب سماع قلم هم سرمشق های خط شکسته نستعلیقه ،به خط یدالله کابلی،چون خط خودم به شکسته نستعلیق نزدیکه،دوس داشتم اصولی یاد بگیرم


#کتابای دیگه هم که گرفتم هنری و تخصصیه که فک نمیکنم به دردتون بخوره


امیدوارم همینا به کارتون بیاد


#دعامون کنید زیاد نوشتنم نمیاد اینجا بنویسم،حس میکنم همینایی هم که از خودم و روزمرگیهام نوشتم،زیادی نوشتم

اما شکی ندارم که اون نوشته ها،خیلی جاها به خودم کمک کرده،ترسم از اینه که مبادا برای دیگران نفع نداشته تا به حال

سمیه
۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۲۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۷ نظر

               



دو ماه ننوشتم و حاصلش خرید این کتابها و مطالعشون بود

به اضافه ی کتابهایی که از کتابخونه ی محل گرفتم و کتابهای کتابخونه ی حوزه هنری


از همه ی گروههای تلگرامیمم بیرون اومدم جز یکی دوتا،که مجبور بودم نگهشون دارم

همه ازم شاکی بودن

خصوصا استاد شعرم

حتی کلاس شعرم نرفتم

خیلی اصرار کرد برم،اما نمیتونستم و نمیخواستم که برم

بهش گفتم تا وقتی به ذهنیاتم سر و سامون ندم نمیام

گفت لااقل شعر بگو برام بفرست تا نقدش کنم،اما این کارم نکردم

هر چی بیشتر کتاب خوندم،بیشتر به بی سوادیم پی بردم

منی که هفته ای یه غزل درست حسابی میگفتم،تو این دوماه،حتی یه بیتم ننوشتم

هر باراومدم چیزی بنویسم،یادم افتاد،بی سواد ترین آدم روی زمینم

نه اینکه با خوندن این کتابا،علامه شده باشم

اتفاقا هر چی بیشتر میخونم تازه میفهمم،چقدر مجهولات ذهنیم زیاده


لحظه های خوبم تو خیابون انقلاب گذشت وقتی از این کتاب فروشی به اون کتاب فروشی میرفتم

گرچه،یه گمشده هایی رو میتونی لای کهنه اوراق کتابها پیدا کنی،ولی یه گمشده هایی رو نه...


برای سال جدید هم کلی برنامه ریختم

یه سیر مطالعاتی خوب

نمیدونم چقدر میتونم تو انجامشون موفق باشم،اما تصمیممو گرفتم

ببخشید که اینجا ننوشتم


دلیلش بی معرفتی نبود

دنبال خودم میگشتم


نوشتنها،دلیل میخوان


اسم کتابایی که گرفتم و بعدا براتون  مینویسم شاید  به دردتون بخوره

اکثرا کتاب شعرن ولی من لابه لای اونا،فقط دنبال نوع تفکرات بودم


زاویه ی دیدها


و نگاههای معنا دار


راستی بهارتون بهشت


هر از گاهی یاد ما افتادید،دعامون کنید


کما فی السابق،سمیه ای هست که خالصانه دعاگوتون باشه


بزرگترین و بهترین آرزوم برای شما اینه که خدا تو دستگاه سیدالشهدا بهتون،عزت بده



سمیه
۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۵۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ نظر