زیر بیرق ماه

بعضی وقتها خلاف عادت رفتار کردن هم بد  نیست

بعد از ۴ ماه خروس خوان،برخاستن از خواب و تا بوق سگ،فعالیت کردن،به پیشنهاد همسری تنها برای یک روز،تا۱۰صبح خوابیدم

آخ که چه کیفی داشت،البته وژدانم یک بار ۸صبح بیدارم کرد،ولی با گوشکوب پس کله  اش زدم و دوباره خواباندمش

بیدار که شدم بسی مسرور از لاابالی گری خویش ،شعف زایدالوصفی داشتم،اصلا دلم میخواست تا شب را در همان اتاق ۷-۸متری دنج،زیر پتوی گلبافت سبز طرح گل سرخم بمانم ،حیف وژدانم ویزویز زیادی میکرد

....

خیلیم بچه ی حرف گوش کنی نیستم،اینم به اصرار همسری و از ترس ازدست دادن چشمام بود:)


 در طول دو روز ،دوبار رفتم چشم پزشکی،بعد معاینه گفت خدا روشکر ضعیف نیس،فشار چشمم گرفت ،گفت خوبه

اما درد شدیدی داشتم

تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که با توجه به صحبتای خودم،گفت باید حسابی به خودت استراحت بدی


ایام امتحانات و فشار زیاد کاری،باعث شده آب روغن قاطی کنی

البته اینم احتماله،تا ببینم روبه راه میشه یانه

یه چن روزی مطالعه رو کنار گذاشتم،کمتر سراغ نقاشی رفتم و یه جورایی زندگی رو کویت کردم


دلم نمیخواد چشمامو از دست بدم یا آسیبی ببینه یا عینکی بشم

دوسش دارم،چشمامو میگم:)



هر وقت به چشمام فک میکنم یاد اون بیتم تو کلاس شعر می افتم


یه غزل گفته بودم،یه بیتش خاطره ساز شد


بیتش این بود:حتم دارم که تو هم شاعر چشمان منی

غزلی تازه بگو،میل شنیدن دارم


به جان خودم وقتی داشتم مینوشتمش اصلا تو فکر چشمای خودم نبودم،همینجوری کلمات اومد،دیدم وزنش درسته و خوب دراومده،نوشتمش


تو کلاس شعر نوبت من شد که بخونم،میکروفونم دستم بود،شروع کردم به خوندن،به این بیت که رسیدم و خوندمش،شنیدم یکی از بچه ها پشت سرم یه چیزی گفت ولی متوجه نشدم حرفشو،همون لحظه یهو استاد گفت:عجب اعتماد  به نفسی


بچه ها زدن زیر خنده،منم خندم گرفت،کلا غزل پاشید از هم

نگو پشت سریمم همینو گفته بود


خلاصه که با اون وضعیت مجبور شدم غزل و از اول بخونم

ولی هر از گاهی استاد یادی از اون تک بیت میکنه و حالی از ما میگیره


....جدی جدی میترسم از کم نور شدن یا ندیدن چشمهام

به این فکر میکنم آدمهایی که نابینان تصورشون از دنیا چیه

برای آدم بصری مثل من،همه ی لذت ها تو دیدن جمع میشه در وهله ی اول

و خدا چه لطفی کرده به ما که از این دریچه ی کوچک،جهان پهناور و بی انتها رو میبینیم

به تجربه برام ثابت شده کسانی که بینایی ندارن،حواس دیگرشون بهتر عمل میکنه


اما تو چشمهای آدما خیلی چیزا رو میتونی ببینی،خیلی از احساسها رو،عشق،نفرت،دروغ،دورویی،حسادت،غم،شادی


یادمه اون روزکه برادرم از سوریه اومد،ایام فاطمیه ی پارسال بود ،باهم رفتیم ملاقات دامادمون،رو تخت نشسته بودیم،گفت بیا یه عکس بگیریم،اون عکس خیلی فوق العاده نشد،ولی من چن روزی پروفایلم گذاشته بودم چون دوسش داشتم


به محض اینکه دوستانم عکس و دیدن،همه عکس العمل نشون دادن و ذوقیده بودن

خواهرم میگفت این عکست یه چیز دیگه اس‌،قشنگ معلومه چشات برق شادی داره،معلومه همه ی وجودت شعف داره


هر کدوم از دوستانمم یه چیزی میگفتن


چشمها دریچه ی نفوذن،خوب میشه حرفای دل و تو صفحه اش دید

کمتر کسی میتونه احساسش رو تو چشمهاش مخفی کنه


این بیت قشنگه ولی من باهاش کنار نمیام ،ینی دلم میگیره ازش اگرچه واقعیته:و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر

شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد


سمیه نوشت:امشب پسرجانم برا اولین بار توهیات خوند،یهویی شد،وسط هیات حاجی بهش گفته بود بخونه

صداشو که شنیدم ذوق مرگیدم

همش منتظر یه تپق و خرابکاری بودم

چون ریتم شور تند بود و اون تاحالا اون شکلی کار نکرده بود

ولی عالی خوند،سه بند کامل

تیکه آخر و من خودم یادم رفته بود،وقتی خوند یادم اومد:)


الحمدلله علی کل حال

خدایا شکرت

"نفس بده که برایت،نفس نفس بزنم"

سمیه
۳۰ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

 در عرض یک ساعت و نیم کلاس،این کار و زدن

    


     


     


   


      


خیلی خوب کار کرده بودن نسبت به سنّشون،بچه های۶ تا ۱۰ساله


گاهی تو نقاشیاشون مسابقه میذارم

این دفعه خودشون پیشنهاد دادن

از خودشونم نظر میپرسم و اگه اون زمان مادر یه کدومشونم باشه،از اونم نظر میپرسم


کلی بالا پایین کردم،نظرا رو

نتیجه ای نگرفتم

از نظر خودم چهارنفرشونم برنده بودن،چون تو مدت زمان کم و با سرعت عمل بالا،خوب کار کرده بودن

آخرش گفتم بچه ها چهارنفرتون برنده اید

یهو جیغشون رفت هوا،یکیشون زد زیر گریه...

اصرار که ما قبول نداریم فقط یکیمون باید برنده بشه،گفتم من تعارف ندارم باهاتون،از نظر من کار همتون این جلسه عالیه


داستانی شده بود...

میدونستم اون حس رقابته و راحت بگم،یه جاهایی حسادته،قلقلکشون میداد

چون دفعات قبلم همینطوری برخورد میکردن

خصوصا اینکه چهارتاشونم دختر بودن،بافاصله سنّی کم:)


منم کوتاه نیومدم

.

.

.

از اون موقع دارم فکر میکنم،این حس و اگه هممون داشتیم و در جهت مثبتش ازش استفاده میکردیم چقدر خوب بود

میشدیم مصداق"السابقون السابقون"


سر هر چیز بی ارزشی باهم رقابت داریم،اما اونجا که باید رقابت کنیم و غبطه بخوریم یادمون میره

چون ارزشها رو فراموش میکنیم


تو صوتهایی که از استاد پناهیان شنیده بودم،یادمه یه جا خیلی از شهدای مدافع حرم تعریف میکرد

اما میگفت با اینهمه مقام و ارزش و مظلومیتی که دارن،شهدای دفاع مقدس از اونا جلوترن،چون اونها"السابقون السابقون"بودن


خوبه که تو رسیدن به خیر و نیکی ازهم پیشی بگیریم و لااقل اینجوری بهم غبطه بخوریم

سمیه
۲۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۸ نظر

چیزی که استاد تو کانالش گذاشت با اینی که من مینویسم خیلی متفاوته،اگه اونو بذارم اصلا متوجه ی داستان نمیشید،چون پراز کلمات قلمبه سلمبه است ،و وقتی به همسرم نشون دادم که بخونه هیچی متوجه نشد،من خیلی روونش کردم و مینویسم براتون

موضوع کلاس ارتباط زوجین بود

و بزرگترین و مهمترین نکته رو،ایشون در تغییر رفتار در خودمون میدونه

ینی اگر میخوای زندگیت متفاوت بشه و مشکلت حل بشه باید خودت تغییر کنی نه اینکه توقع داشته باشی طرف روبرو تغییر کنه،مثل اینکه تو جمع کلاس همه خانوم بودن،بهشون گفت این شمایید که دلتون میخواد زندگیتون متحول بشه (بگذریم که اکثر آقایون،اعتقادی به مشاور و روانشناس ندارن،معمولا تو همچین کلاسایی هم شرکت نمیکنن)


راهکارهای اولیه برای ارتباط بهتر


۱-تعریف و تحسین از همسر،به قول خودش روزی سه بار مث قرص باید مصرف بشه،دلیلشم اینه که اغلب آقایون دنبال تایید شدن از طرف همسرشون هستن برخلاف خانوما که دنبال جلب محبتن،(این مطالبی که گفته میشه کلیه،لطفا دنبال استثناها نباشید) مردها دوست دارن قهرمان زندگی باشن،پس زن باید این حس و بهش منتقل کنه


۲-صداقت و مهربانی،انقدر واضح هست که نخوام توضیحش بدم،ینی همون دروغی که باعث ازهم پاشیدن خیلی از زندگیها میشه،ازش بپرهیزیم


۳-در مقابل اذیت و آزار طرف مقابل صبور باشیم،مثالی که زد همون چیزیه که اکثر خانوما تجربه اش کردن،اینکه مثلا خانومه از صب خودشو کشته،غذای درست حسابی آماده کرده،به خوش و خونه رسیده،منتظره طرف از راه برسه،اونوقت آقا که میاد از راه نرسیده ،انگار نه انگار خبریه،یه راست میره سرویس بهداشتی،بعدم میاد سر سفره ی شام و کلی اورد و ادا ،بعدم غر میزنه و میره میخوابه،خب این زن بیچاره که اینهمه زحمت کشیده چی کار باید بکنه در مقابل این رفتار.....باید صبور باشه،تحمل کنه،حتما اون آدم از جایی دلش پر بوده که اینطور رفتار کرده،مطمئنا متوجه اشتباهش میشه و وقتی آروم شد،مرور میکنه رفتارش رو،برای هر کدوم از این موارد هم مثال عینی از مراجعینش میزد


۴-خود را به تغافل زدن و شوخی کردن وسط دعوا،البته خیلی این مورد دقت میخواد که به جا باشه و طرف مقابل و بیشتر عصبانی نکنه،احتمالا براخودتونم پیش اومده که وسط یه دعوای جدی‌،یهو یه کدوم از طرفین یه حرف خنده داری میزنه که دعوا بالکل منتفی میشه،من یه دوستی دارم که اصن کارش اینه،والا الان روم نمیشه بگم وسط دعوا چه چیزا که نمیگه،ولی اونی که اون میگه،منم باشم فقط میزنم زیر خنده و دعوا رو یادم میره


۵-درمان افسردگی و مشکلات روحی،میگفت یه خانوم و آقایی بودن که اومده بودن پیشش و اصرار به طلاق داشتن غافل از اینکه خانوم افسردگی شدید داشت،هرچه ایشون اصرارکردن که درمان بشه،خانوم و خانواده اش موافقت نکردن،و اقا هم چون میترسید همسرش بلایی سر خودش بیاره،با طلاق موافقت کرد،در حالیکه اینطوری فقط صورت مساله رو داشتن پاک میکردن و اون خانوم بعد طلاق همچنان همون حال بدشو داشت چون افسردگیش درمان نشده بود،افسردگی که اینجا گفته میشه اون چیزیه که پزشک تشخیص میده نه اونی که ما بهش میگیم افسردگی


اینایی که نوشتم فقط یه بخشی از مطالب کلاس بود،میترسم طولانی بشه و از حوصلتون خارج بشه،اگه شد بقیه اش رو در طول هفته مینویسم


نکته۱:برای حرف زدن با آقایون،باید زمان و موضوع و هدف رو براشون مشخص کنیم،مثل اینکه:وقت داری پنج دیقه باهات حرف بزنم؟

از اونجایی که خانوما خیلی پر حرفن و آقایونم غالبا کم حوصله برای شنیدن اونجور حرفا،اگه این محدوده رو براشون مشخص کنیم راحت تر میپذیرن


نکته۲:به قول استاد،سر تاپای آقایون چشمه،حتی مغزشون،اونها با دیدار و حض بصری،لذت میبرن،حتی وقتی طرف سرش تو گوشیه و میخوای باهاش حرف بزنی و میگه بگو دارم گوش میدم،مطمئن باش که کلمه ای از حرفاتو نشنیده،فقط زمانی که باهات چشم تو چشم شد،حرفاتو میشنوه


نکته۳:قشنگ ترین تعریفی که از تفاهم تو زندگیم شنیدم این بود:تفاهم یعنی توانایی تحمل تفاوتها،بر خلاف باور عموم مردم که فکر میکنن،تفاهم یعنی اشتراکات زیاد زوجین

خیلی جای تامل داره



این مطالب اگرچه بیشتر برای متاهلها ملموسه چون اکثرا تجربه اش کردن،اما بعدها به کار مجردها هم میاد ایشالله


منو ببخشید دیگه بیشتر از این چشمام یاری نمیکرد ،همینارم بازحمت نوشتم،ایشالله به کارتون بیاد

سمیه
۲۸ دی ۹۵ ، ۰۸:۱۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

با اینکه حال خوشی نداشتم و چشمام به شدت درد میکرد،رفتم

خیلی منتظر کلاساش بودم،آخرین دوره اش هفت سال پیش بود،و خیلی هم برام مفید بود

میدونستم دیدنش حالم رو عوض میکنه

آدمی که بهترین راهنمای زندگیم بوده و همیشه بی چشم داشت و خالصانه کمکم کرده

جزء معدود آدمایی بوده که تو زندگیم بهش غبطه خوردم

که کاش مثل او بودم

اما من هیچوقت نمیتونم اندازه ی او بزرگ باشم،خوب باشم و....


با وجود اینکه مسیر خیلی دور بود،رفتم

موضوع کلاس ارتباط موثر بود

خیلی عالی و کاربردی بود

نوت برداری کردم


بعد کلاس ده دیقه ای باهاشون حرف زدم،در مورد درس و دانشگاه ...

از وقتی شنیده بود هنر میخونم،تعجب کرده بود چون میدونست دیوونه ی روانشناسی ام و چقدر کمکم کرده بود برای کنکور ارشد

بهترین مشوقم بود


توقع نداشت با اونهمه علاقه ام حالا هنر بخونم،اما براش دلایلمو توضیح دادم و گفتم پروژه ی بعدیم ایشالله روانشناسیه

حرفامو که شنید قانع شد و گفت فعلا به خوندن روانشناسی تو دانشگاه فکر نکن،اما مطالعه ی آزاد داشته باش و یه کتاب خوب بهم معرفی کرد


....خدا یه وقتایی یهویی یه کسایی و سر راهت قرار میده که به خاطر بودنشون باید بارها  شکر کنی

روز اولی که دیدمشون فکر نمیکردم این آدم بشه الگوی زندگیم

اما شد

گرچه همون روزای اول یه جوری حالمو گرفت که تا عمر دارم یادم نمیره،اما همون چوب معلم بهترین درس زندگیم بود

نگاهمو به دنیا عوض کرد


همسری هم خیلی قبولش داره

و معمولا مطالب کلاس و براش میگم


دوست دارم مطالبی و که تو کلاس یاد میگیرم بنویسم براتون اما الان اصلا اوضاع چشمام روبه راه  نیس،دیروز تا حالا دیوونم کرده و خیلی درد داره

فردا صب ایشالله مینویسم براتون اگه بهتر شدم


سمیه
۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

  دلم از یه جای دیگه گرفته بود اما خاطرات تلخ گذشته دوباره برام زنده شد

خوب نیست برگشت به گذشته اما پیش میاد گاهی...

همه ی اون دوماه نبودش،فقط۴بار تونستم بهش پیام بدم،که هر کدومو بعد یکی دوهفته میخوند،جز آخرین پیامم


پاکشون نکردم که یادم بمونه چقدر انتظار کشیدم،یادم بمونه خدا دعاهامو اجابت کرد

  


          


         


      

 

 

سمیه
۲۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۳ مخالفین ۰

 قبل تر ها،یکشنبه های عمرم را دوست تر داشتم،حالا هم دوست دارم ولی با بغض...

همین...

سمیه
۲۶ دی ۹۵ ، ۰۸:۳۷ موافقین ۲ مخالفین ۰

  کتاب راه آسمان،یه کتاب تبلیغیه در اصل

سه چهارسال پیش که سرم خلوت تر بود ،از طرف حوزه یه موسسه معرفیمون کردن و بعد از مصاحبه، یه دوره ای برامون گذاشتن و ایام مختلف مث ماه رمضون و محرم،تو مدارس سخنرانی داشتیم


    



دیشب بعد مدتها یهو رفتم سراغش

حس میکنم گاهی لازمه کتابایی که قبلا خوندم و دوباره مرور کنم

شروع کردم از اول کتاب مطالعه کردن

داستان رابطه ی انیشتن و آیت الله بروجردی بود و نامه هایی که بینشون ردّو بدل شده بود

و قضیه ی اسلام آوردن انیشتن،اگرچه بعضیا این قضیه رو رد کردن ،و منم خیلی نمیخوام مانور بدم رو صحت و سقم این قضیه

داشتم نامه ی ۴۱انیشتن به آیت الله بروجردی و میخوندم،یه جایی از نامه برام خیلی دلنشین بود

عین اون عبارت و براتون مینویسم


"آدمهای بزرگ،اینگونه هستند،سخت یک عقیده را می پذیرند، و به راحتی هم دست از عقایدشان بر نمی دارند و این معیار خوبی است برای شناخت آدمهای کوچک و بزرگ،زیرا معتقد شدن آسان است ولی معتقد ماندن،سخت است"


چقدر کیف کردم از این زاویه ی دید


یعنی به راحتی هر مساله ای رو نپذیریم و استدلال بخوایم،تا قانع بشیم،وقتی با دلایل محکم و متقن،چیزی رو بذیرفتیم دیگه کوتاه نیایم و راحت ازش نگذریم


چقدر خوب کد داده،یه معیار و ملاک خوب

معتقد شدن،آسونه،معتقد موندن سخته


تو دنیایی که هر روز یه نظریه و فرضیه ارائه میشه و با اعتقادات ملت بازی میشه،پایبند بودن و راسخ بودن رو اعتقادات،خیلی سخته


همون"ثبتنی قدم صدق..."خودمونه

و من چقدر دوست دارم آدمهای اینگونه رو

کسانی که برای پذیرش کلام از دیگران،دنبال ادله هستن و وقتی یقین به حق بودنشون میکنن،تا پای جونشون،می ایستن


برای خودم نوشت:هنوز سر حرف همیشگیم هستم،دوست داشتنیهای بی دلیل،بی دلیل از بین میروند،همان علاقه های زودگذر و احساسی

اما علاقمندیهای عقلانی،یک گوشه ی دل جا خشک میکنند و برای همیشه ماندگارند




سمیه
۲۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

خدا روشکر کلاس مداحیه خوب داره پیش میره و اعتماد به نفس قناریا خوب شده،دومین مداحیشونم حفظ کردن و یادگرفتن

گل پسرمم دیگه خودشو جدی گرفته،رفته تو مدرسه پیش معاونشون خونده،اونم انقد خوشش اومده چن روز بعد که تو کلاس یه مراسم کوچیک داشتن،بهش گفته بیا برا بچه ها بخون

یه شعرم بهش داده که چن وقت بعد سر صف بخونه

بعد جوگیر شده وقتی با،باباش تو هیات بوده، رفته پیش مداحمون خونده

از هیات که اومد بیرون دیدم یه پنج تومنی دستشه و کلی ذوق کرده بود

فقط  از باباش شاکی بود که چرا وقتی اون داشته میخونده چرا میخندیده:)

از همسرم پرسیدم چرا میخندیدی،میگفت به خوندنش که نمیخندیدم،خندم از این بود که ماشالله چه اعتمادبه نفسی داشت که اصلا خندش نمیگرفت و راحت میخوند،جلو بقیه،من خودم جلو آقا جواد به تته پته میفتم این بچه انگار نه انگار فلانی جلوش نشسته

نمیدونم از شدت ندونستن موقعیته که نمیترسه و راحت میخونه یا واقعا اینطوریه ولی امیدوارم همیشگی باشه

دیروز محمد اومده بود،کلاسمونو ببینه

آخر کلاس میگفت عمه پنج شنبه ها غسل صبر کن،چه جوری با این بچه ها کار میکنی:)

آخه بهشون گفته بودم که باید انقدر مسلط باشید که اگه یه نفر جلوتون مسخره بازی در آورد،خنده تون نگیره

بعد به یکیشون میگفتم بخون،به بقیه میگفتم ادا در بیارید ،اون باید خودشو کنترل کن

اون وسط خودم از خنده مرده بودم


یه جاهایی برا اینکه شعرا تو ذهنشون موندگار بشه با ایما اشاره و حرکات دست،شعر و بهشون یاد میدادم

رسیدم به این شعر که:میترسم اقا دم آخری نیای بالاسرمو

میترسم آقا،بمیرم نبینم آخرش حرمو


بعد مونده بودم مصرع آخر و چه جوری نشونشون بدم

خودم و زدم به مردن که حالتش تو ذهنشون بمونه:)))

بچه ها ترکیده بودن از خنده،منم بدتر از اونا

اما مطمئنم محاله این شعر از ذهنشون بره


با همه ی مشغله ام و درگیریهای درسی و دانشگاهی،این کلاسه رو گذاشتم با چن تا نیت

اول اینکه یکی از دعاهام زیر قبه این بود که پسرم نوکر امام حسین بشه،ایشالله که بشه و همینطور بمونه

بعد اینکه حتما اینا باقیات صالحات میمونه و بهترین خاطره ی بچگیشون


دیروز محمد با ذوق از کلاسایی که براشون گذاشته بودم میگفت

یه دوره تو پنج سالگیشون بود،یه دوره تو ده،دوازده سالگیشون


راستشو بگم جزء آرزوهای بر باد رفته ام اینه که کاش یکی برا ما تو بچگیمون یه خاطره ی اینجوری به جا میذاشت


زمانهایی که با بچه ها هستم،جزء بهترین لحظاتمه،خیلی ازشون چیز یاد میگیرم

از کارا و حرفاشون

رفتارای خوب وبدشون


یه مورد جالب این بود که فک میکردم حسادت فقط میون دخترا رواج داره ولی پسرا هم به اندازه ی خودشون این خصلت و دارن،البته خیلی کمتر از دخترا

منم یه جوری سر و ته قضیه رو هم میارم

خلاصه که برا خودم خیلی خیر داشته،خدا کنه ادامه دار باشه و بتونم خوب برنامه ریزی کنم



سمیه
۲۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر